خرید بک لینک

از زبونه یک پسر

یہ روز داشـــتم قدم ميزدم تو خيابون نميدونم ڪجای فلان شهر

يہ عابر ڪہ اصلا تو حال خودش نبود محڪم خورد بہ من

گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا

يه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:

عذر ميخوام خيلے داغــونم حواسم اصلا نبود..

گفتم : حالا چے شده اينجوری بہ هم ريختہ ای؟

يه نـــخ سيگار درآورد و فندك زد زيرش گفت:

تا حالا عاشــق شدی؟

گفتم هــــۍ ... ڪم و بيش..!

گفت تا حالا لُـــپت از نداری جلوش گل انداختہ؟

گفتم جَوونی و نداريـش ديگه...

گفت : من عاشق يه زن شوهر دارم...

حرفشو قطع ڪردم !

گفتم : نگا ڪن داداش نداشتيم ديگہ !!!

تو اين مورد نيستم!

نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...

خنديدم گفتم : بهتر بابا راحت شدی حاجۍ

خيلے ناجوره زن شوهر دار خدايـــــے !

يہ قطره اشك از گوشہ ی چشـمش لــيز خورد و آروم گفت:

امروز بۍ مـــادر شدم...!

محڪم بغلش ڪردم گفتم:

غلــط ڪردم!

اونایی_ک_عاشق_مادر_شونن پخش_کنن

برچسب: نویسنده: بهار حسینی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:08

صفحه بندی